دو طرف چادرش را سفت و محکم با مشتش نگه داشته تا راحتتر گردن بچرخاند. هر مرتبه که حاج حسین یکتا از خانم حداد میگوید، گره مشتش فشردهتر میشود جوان آنلاین: دو طرف چادرش را سفت و محکم با مشتش نگه داشته تا راحتتر گردن بچرخاند. هر مرتبه که حاج حسین یکتا از خانم حداد میگوید، گره مشتش فشردهتر میشود. گویی در این لحظه، چادر نمادی از تمام خاطرات میشود و او با شنیدن نامی آشنا، خاطراتش را محکمتر در مشتش حفظ میکند تا مبادا یادی کمرنگ شود.
هرچند ثانیه یکبار، سری از میان جمعیت برمیگرداند و به طرف در خیره میشود. همیشه وقتی معلم دیر میکند، بچهها سرک میکشند تا در نقطهای از مدرسه پیدایش کنند. هنگامی هم که از آمدنش ناامید میشوند، به تناسب هر دقیقه، شادی ریزریز میانشان تکثیر میشود. قصه اینجا و این لحظه، اما با تمام خاطرات دانشآموزی تفاوت دارد. دانشآموزان کلاس امشب، عمر انتظارشان چهار ماهه شده است. در گذر این روزها، بارها قد خیالشان را بلند کردهاند تا شاید باز هم نگاهشان در نگاه خانم حداد گره بخورد، اما تیزی ارتفاع دیوار حقیقت، پنجهبهپنجه خیالشان شده و شکستشان داده است. چندین مرتبه سطربهسطر غمهایشان را مرور کردهاند، زیر خاطرات شیرینشان خط کشیدهاند و از روی سرمشق دلتنگی جزوه برداشتهاند. هنوز معلمشان نیامده، پرسشهایش را با زبان اشک پاسخ میدهند.
عمری گفتهاند معلم، مادر دوم است. امشب هم روضهخوان با خواندن روضه حضرت زهرا (س)، این گزاره را تصدیق میکند. دخترها هم به سهم خودشان گریه میکنند، هم به نیابت از نورچشمهای خانم حداد که حتی امشب هم فرصت حضور نداشتهاند و آخرین تصویرشان از مادر، همان خداحافظی صبح نهم اسفندماه شده است.
به رسم ذکرهای دستهجمعی اردوهای راهیان نور که خانم حداد عمرش را برای برگزاریش گذاشته بود، جمعیت یکصدا با ذکر «یا فاطمهالزهرا» دم میگیرد و به استقبال میرود. هرچه صدا بالاتر میرود، خانم حداد فرهنگیها نزدیکتر میشود. خانم حداد که عادت به غیبت نداشت، همیشه میآمد، حتی اگر سر شلوغیهایش از تعداد ساعتهای یک روز هم جلو میزد. مداح پشت میکروفن تأکید میکند: «لطفاً هیچکس نایستد.»، اما مگر میشود معلم بیاید و به رسم همیشه، پیش پایش تمامقد نایستاد؟ او از در وارد میشود و این بار نه فقط قدمها که جانهای دلتنگ چهار ماهه به احترامش میایستند.
ببخشید خانم حداد؛ بغض مجال نمیدهد با صدای رسا جواب سلامتان را بدهیم. دیدن نام حک شدهتان روی این تابوت سهرنگ برایمان غریب است. این مرتبه نامتان روی دشوارترین آزمونمان ثبت شده است. تصویر ما از بودنتان، نگاهی بود که شور زندگی را فریاد میزد و حالا سکوتتان میهمان این جمع شده. گوش به زنگ و دلتنگ صدایتان هستیم؛ قصه وداع با شهید امشب را شما نمیگویید؟
میبینید؟ دستهایمان بالاست؛ همه در کلاس درستان حاضریم. به حرفهایتان موبهمو عمل کردهایم. با شهیدی رفیق شدیم، برایش درددل کردیم و از او شفاعت خواستیم. نجواهایمان به گوشتان رسید دیگر؟
خانم شهید حدادعادل! میگویند موعد وداع رسیده است. آخرین فصل تدریستان، درس نهم اسفند را میگویم؛ عجیب دشوار بود. هنوز روزگارمان بر صفحهاش گیر کرده و ورق نمیخورد. دعایمان کنید، مثل تمام روزهای فرهنگ.
خردهروایتهای رسانه ریحانه KHAMENEI. IR
از مراسم وداع با معلم شهید خانم زهرا حدادعادل
عروس رهبر شهید انقلاب
و همسر شهید رهبر معظم انقلاب